با حسودان چه توان کرد در این شهر غریب

                                           

با حسودان چه توان کرد در این شهر غریب 

 عیبت این است به چندین هنر آراسته ای

 

نگين الموت

 به مناسبت چاپ مجموعه عکسهای اوان(نگین الموت)اثر استاد ذوفنون محمد علی حضرتی

 و تبریک به مناسبت چاپ مجموعه عکس "قزوین سرزمین روزگاران" از ایشان که منجر به یاوه گویی برخی تنگ نظران و هنرنمایان غریب پسند  شده است

شاعر درنگ کرد و اوان آفریده شد

در خواب رنگها هیجان آفریده شد

 یک سوژه با شکار تصاویر بی شمار

دریاچه ای بدون کران آفریده شد

 شاعر دقیق شد به شکوه خدای خود

در عکسها درست همان آفریده شد

 عکاس شاعر است، هنر در هنر نشست

در عکس هم، بدیع و بیان آفریده شد

 مهجور مانده بود اوان سالهای سال

در عکسها حقیقت آن آفریده شد

 در یک پدیده هست جهانی پر از رموز

در حیرتم چگونه جهان آفریده شد؟

شهریور 88

 

قدر شب قدر

 

آن کس که رموز عشق را می خواند

در نقطه ی ابتدای آن می ماند

در لیله ی قدر سر زهرا مخفی ست

قدر شب قدر را علی می داند

بخوان بخوان که بگویند یک به یک:" الله"   

 

 

 پیشکش به قاری پیشکسوت استاد حاج کاظم نداف

به باغِ آبیِ بالایِ ابرها بردی

چنان که تیر شود از کمان رها، بردی

به یُمن نغمه ی تو، بالهای من وا شد

به سوی آیات آسمان  مرا بردی

بخوان بخوان که بگویند یک به یک:" الله"

فرشتگان خدا را  تو تا کجا بردی؟

نبرده بود دلم را صدای هیچ کسی

بنازمت که دلم را ، چه بی صدا بردی!

صدا؛ نسیم صبا بود و پرده ها افتاد

مرا به گوشه ای از شور والضحی بردی

به یمن نغمه ی تو، عطر آیه ها پیچید

کنار " ان الابرار هل اتی " بردی

شبیه بوسه، ای کاش می نشست دلم

در آن زمان که مرا تا لب خدا بردی

بگو" انا الحق"، حلاج قاریان" نداف!"

فروتنی را از حد خود، فرا بردی

بلند شد "صدق اله" و بسته شد درها

بگو چرا غزلم را به انتها بردی؟

 

السلام علیک یا ام المومنین خدیجه الکبری س

شمسه ی شرف

شعری در ستایش اُم المومنین حضرت خدیجه کبری (س)                                                                       

کاروان شتر، بار دیگر

قصه ی سود خود را بیان کرد

یوسفِ از تجارت رسیده

مصر را سوی مکه روان کرد!

 

ماه با سایه ی ابر بر سر

سوی بانو شتابان می آمد

کاخِ بانو به پابوسی ماه

بی امان، دست افشان می آمد

***

می رسید از بیابان بطحا

سوی بانو عجب عطر سیبی

السلام علی خاتم النور !

السلام علیک حبیبی!

 

با وجود زر و سیم و درهم

بی وجود تو من هیچ هیچم

آمدم تا که نیلوفرانه

دور نخل نبوت بپیچم

 

تاجر اول مکه بودم

ناز تجریدی ات را خریدم

شاعر چشمهایت شدم چون

گوهری بهتر از این ندیدم

 

اولین فاتحم که به فتحِ

ماورای حرایت رسیدم

اَشهدُ اَنّ روحی محمد(ص)!

کرده ای با شکوهت ، شهیدم

***

ثروتش شد نثار رسالت

نخل دین شد از او آبیاری

بود سنگِ صبورِ محمد(ص)

کرد آیینه را خوب یاری!

 

طعنه زن های پتیاره هرچند

دور کردند از خویش او را

مثل پروانه ها سر رسیدند

آسیه، ساره، مریم، صفورا

 

در شبانگاهِ روشن تر از روز

از خُم نور، جامش فرستاد

خانه اش شد سرآغازِ معراج

حضرت حق، سلامش فرستاد

 

شمسه اش مثل خاتم درخشید

بر زنان دو عالم شرف داشت

در فضیلت برایش همین بس:

گوهر فاطمه(س) در صدف داشت

 

چادرش رازدار زيبايي

 

جمع در او شده ست  زيبايی

ماه او کامل است و رويايی

از نگاهش وقار می بارد

چادرش رازدار زيبايي

چادرش سد راه او نشده

مثل رود است ، فکر پويايی

چادرش وقت خواندن قرآن

می دهد بوی ياس زهرايی

رنگ او را نديده هر چشمی

عطر او پخش نيست هر جايی

تابلو نيست تا که با هر رنگ

کند از هر کسی پذيرايی !

مثل رازی که هست پوشيده

دُر او در صدف معمايی

کوهِ اندوه هم که پيش آيد

مثل زينب کند شکيبايی

ساکنِ کوچه های فردوس است

نيست مثل فرشته دنيايی!

خوش به حالش که هست اينگونه

مادر دختران فردايی

 

تقدیم به شهدای جهاد علمی

 

مست شعور بود، پر از شور شد دلت

ذرات را شکافتی و نور شد دلت

در تو نبود فاصله ای بین عقل و عشق

دستور داد فکر تو ، مامور شد دلت

تابید علم، سمت تو تا منتشر شود

در این مسیر بود که منشور شد دلت

قُلاب پرسش تو به اعماق علم رفت!

صیدت نهنگ بود که مشهور شد دلت

هر لحظه صیدهای تو می شد زیادتر

آخر به دست حور و ملک تور شد دلت!

آن قدر دور نقطه ی حق، گشت و گشت و گشت

تا اینکه از مدار زمین دور شد دلت

در حال کشف" راز منور" ، نهان شدی

ذرات را شکافتی و نور شد دلت

به دنبال ظهورت هستم اما

1)

غروب خسته و دلگير جمعه

درون قاب دل تصوير جمعه

ز دنيا رفت پير جمعه اما

جوان سابقت شد پير جمعه

2)

گل نرگس فداي روي نازت

شدم دلبسته ي درهاي بازت

تمام پرده ها را اشك انداخت

نبرده چشمهايم پي به رازت

3)

به ندبه گشته ام مشغول ، مولا

كشيده انتظارت طول مولا

به دنبال ظهورت هستم اما

تو معلومي و من مجهول مولا

4)

گل نرگس ز دوري واي اي واي

نگو ديگر صبوري واي اي واي

ز جور اين جهان زنده بمانم

بدون تو چه جوري؟ واي اي واي

5)

براي آمدن تعجيل كن دوست

غروب جمعه را تعطيل كن دوست

به هر چيزي كه مي خواهد دل تو

غم ما را به آن تبديل كن دوست

6)

بفرما تا كه باراني بگيرد

درخت بي ثمر جاني بگيرد

سر شوريده ي اين بيد مجنون

به فرمان تو ساماني بگيرد

7)

همه با هم ولي بي يار و بي كس

به فرياد دل بيچارگان رس

دو چشم ما دو گلدان شد پر از خون

قدمهاي گُلت كي مي رسد پس؟

نسل سوخته

در بین شعله مانده رها نسل سوخته

این گونه می رود به کجا نسل سوخته؟

جایی نداشت آمد و در این غزل نشست

اینجا کنار قافیه ها نسل سوخته

در کوچه های دشنه و دشنام مثله شد

تنها دو واژه ماند به جا: نسل سوخته

گفتند: شعله های خود را نشان نده!

کمتر بپیچ دور صدا نسل سوخته!

اینجا گذاشت قافیه، نان در دهان ما

نانی نداشت توی دهان نسل سوخته

می خواستم بگویم و بستند این دهان

بی فعل مانده جمله ی؛ ما نسل سوخته...

نگذاشتند تا که زند داد این غزل

دیگر خودت بخوان که چرا نسل سوخته...؟

جایی نداشت آمد و در گوشه ی غزل

شب بود و گریه کرد خدا! نسل سوخته

اردی بهشت۸۱

پیامبر امت جوانان

در سایه ات

نوری ندارد خورشید

جوانی اش را از تو دارد ماه

 

چشمی بچرخان چالاک میدان

همه چیز در تصرف توست

خالی کن دل دشمن را

از هیبتت !

آسمان را نگاه کن

 

 جبریل دارد نازل می کند

آیه های بهتش را

در چشمهایت

خدایا !

محمد !؟

اینجا چه می کند ؟

 

امت تو جوانانند

فرشتگانند !

شهادت می دهند

به یگانگی شباهتت به نبی

هر جا علی اکبر می گویند

عطر تو بسان سروی

می شود بلند

 

شمشادت را بگو

کمتر عرض اندام کند

دلبری کند

دل پدر را برده است

 دور دور

 

کَند آخر دلش را از تو

حالا آه

روی زانوانش

زلف خونفشان ماه

چه کار کردی پسر؟

بلند شو!

جبریل آمده ست

محمد ثانی!

بلند شو!

بتاب به ماه

 

جوانی اش را از تو دارد ماه

شرمنده از شب اندوه

که بر ماه سرخت

تابید


 

ترانه انتخابات

 

برگ سبز راي من ، برگ سبز راي تو

جلوه كرده باز هم ، بر درخت انقلاب

رنگ و بو ز هر طرف ، مي رسد به شوق ما

چيده هر كسي گلي ، در بهار انتخاب

**

انقلاب و انتخاب ، انتخاب و انقلاب

جنس هر دو تا يكي، هر دو واژه هاي ناب

انقلاب و انتخاب ، انتخاب و انقلاب

مي دهد  مرا نويد، مي كند ترا خطاب

**

سبز مانده ايم ما ، با چراغ لاله ها

سرنوشت ما سپيد ، بود و باد بعد از اين

تار و پود ما وطن ، هست و بود ما وطن

سر فداي راه دين ، تن فداي سرزمين

 در سال 88 توسط صدا و سیمای قزوین ساخته و پخش شد