شعرهای سید محمد حسین ابوترابی

 

سفر مرا به زمینهای آسمانی بُرد

سفر مرا به فضاهای کهکشانی برد

سفر به خلوت سرخ ستاره ها کردم

نظر به ماه ترین ماهپاره ها کردم

سفر به آفاقِ عاشقان کشاند مرا

سفر به انفس ِ از من نهان، کشاند مرا

سفر رسید که از خویش دور دور شوم

منوری بزنند و دچار نور شوم

شبی ز شهد شهیدان عشق نوش کنم

صدای آنها را از بهشت گوش کنم

ز قید جاده شد ناگهان رها اتوبوس

عبور کرد ز انبوه ابرها اتوبوس

به خاک افلاکی ها رسید دستانم

بهار گل کرد از شاخه ی زمستانم

چگونه شرح دهم لذت تماشا را ؟

چگونه بنویسم لحظه های رویا را ؟

شلمچه بودم که ناله ها بلند شدند

به پیشواز پدر، لاله ها بلند شدند

کبوتران خود را یک به یک نشان دادند

به پای مادرشان بی قرار افتادند

به سوی مرواید آمدند دریاها

به سمت دخترها، آمدند باباها

نگاه کرد دوباره درخت بر ثمرش

گشود آغوشش را شهید بر پسرش

کبوتر سرخ آمد کنار جفت سپید

به پایداری همسر، سلام کرد شهید

چه شور و حالی در خاک جبهه بر پا شد

چه رازهایی بر زائران هویدا شد

-خلاصه- دلهامان شد ز بغض آکنده

شدیم مانند ابرها پراکنده

سراغ خلوت خود رفت هر کسی ، نالید

به قدر ابر دلش ، های های می بارید

سری که جلوه نموده به نیزه را دیدم

شلمچه،فکه ، دوکوهه،هویزه را دیدم

به شعله و عطش و خیمه ها رسیدم من

به کُلِ ارضٍ کرب و بلا رسیدم من

نبود دشمن الا ذلیل در جبهه

و ما رایتُ الا جمیل در جبهه

+ نوشته شده در  93/10/27ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

 

چون پاره- ابرهای ز هم در هوا جدا
بودیم بی قرار تو، تک تک جدا جدا

پیچید باد مهر تو بر گرد ابرها
از تفرقه شدیم به لطف شما جدا

پیوست قطره ها به هم و رودها به هم
دریای تو نمود در عالم صدا جدا

بودیم کاه های پراکنده بی هدف
ما را نمود مهر تو چون کهربا جدا

بارید رحمت تو به هر عصر و هر مکان
سیراب از تو شاه جدا و گدا جدا

بُردی بلال را به بلندای ماذنه
گفتی که نیستند سپید و سیا جدا

دیدی که قبله هست یکی و امام ؛ نه!
دیدی که هست سعی یکی و صفا جدا

انصار آمدند کنار مهاجرین
بودند در کنار رسول خدا جدا

دیدی که هر که  فخر به اجداد می کند
با هم به ظاهرند ولی در خفا جدا

گفتی که جمع بسته شد:" ایّاک نعبدُ"
گفتی نمی رسد به خدا" ربّنا" جدا 

گفتی مع الجماعه یداله مسلمین!
گفتی نماز خوب! ولیکن چرا  جدا؟

گفتی خوش است عقد اُخوت دو تا دو تا
بستی تو نیز با علی ِمرتضی جدا

بعد از هزار و چارصد و سی و چند سال
ما نیستیم از روش مصطفی جدا

هم ریشه اند شیعه و سنی به باغِ دین
هستند گرچه ظاهراً از شاخه ها جدا

شیرند شیعه - سنی و جرات نمی کند
داعش کند برادرِ ما را  ز ما  جدا

+ نوشته شده در  93/10/19ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  بلدیه که شهرداری شد

شهر ما شد دچار بی بلدی

هیچ چیزی به جای خود ننشست

قاطی هم شدند خوب و بدی

 

پایتختِ غریبه ها قزوین!

آشنایان تو را فنا کردند

چون که بوی عتیقه می دادی

به مدرنیته مبتلا کردند

 

از همین کوچه های ذکر و دعا

به اجابت رسید آمین ها

کوچه ی سبز قافله باشی1

شد خیابان برای ماشین ها

 

شهر ما با خراب کردن ها

رنگ عمران ندید، ای مردم

شد شبیهِ شهید انصاری2

کوچه ها هم شهید، ای مردم

 

پشت هم، بُرج های غول آسا

سایه انداخت بر هویت شهر

شده حیران ز کار ما تاریخ

رفته زیر سئوال هیبت شهر

 

شد مُسلح بتُن ، به پیش آمد

تیر باران نمود کاگل را

بسته شد پل برای نزدیکی

دور از هم نمود دلها را

 

کوچه ی تنگ مهربانی ها

شد خیابان، چقدر عالی شد

ماند سردار علمیه3 تنها

دور سلطان4 عشق خالی شد

 

رفت میراث هایمان از دست

چقدر پیشرفت می ارزد؟

با لودرهای خشمگین دارد

 مسجد حیدریه5  می لرزد

 

در بُلاغی6 یِه خانَه داشتی مان

پیرَه زن گفت که خراب شدس

حوض کاشی،درخت،آب آنبار

جیگرِم سوخته س کباب شدس

 

کو درختان پسته و بادام؟

باغبان خسته و  غم آلود است

 ناصرِخسرو7 گو بیاید باز

تا ببیند که باغ، نابود است

  

دوستانِ قدیم گرمابه!

از گلستان، نشان نمی بینم

از هجوم شدید ماشین ها

شهر را در امان نمی بینم

 

1- قافله باشی؛ نام کوچه قدیمی دعانویس های سادات قافله باشی

2-شهید انصاری نام خیابان کورش سابق که از سمت غرب و شرق در شرف تطویل است!

3-مدرسه علمیه سردار در کنار حرم حضرت سلطان سید محمد ع ابن جعفر صادق ع

4-اشاره به حضرت سلطان سید محمد ع

5-مسجد حیدریه(جامع صغیر) در داخل مدرسه در محله بلاغی مربوط به دوره سلجوقی

6-بلاغی نام یکی از محلات قدیمی قزوین در سمت شرقی خیابان شهید انصاری-این بند به لهجه قزوینی خوانده می شود

7-ناصرخسرو در سفرنامه خود به باغات قزوین اشاره نموده است: باغستان بسیار داشت بی دیوار و خار

+ نوشته شده در  93/10/08ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

طعم لب تو داشت، دهان پیامبر

او بود جان تو، وَ تو جان پیامبر

او بود مستِ گردشِ چشم بهشتی ات

گهواره ی تو مستِ تکان پیامبر

وقتی که می کشید در آغوش ، می نشست

با عطر بوسه ات، هیجان پیامبر

آن روز هم که چوب به لبهای تو زدند

آتش گرفته بود زبان پیامبر

وقتی نشست سنگ به گلبرگ سینه ات

شد تند ناگهان ضربان پیامبر

قلبت که تیر خورد، در آمد از آن طرف

آمد فرود بر دل و جان پیامبر

در کربلا رسول خدا هم شهید شد

شد قطع همزمان شریان پیامبر!

+ نوشته شده در  93/08/13ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

به مناسبت 26 مرداد ماه سالروز ورود آزادگان سرافراز به ميهن

و تقديم به سيد آزادگان سيد علي اكبر ابوترابي

 

نشان دهید به من مرد آفتابی را

در این شب ، این شب ممتد، ابوترابی را

نشان دهید چراغِ شب اسیران را

که ما دوباره بیابیم راه ایمان را

  که ما بدون تعارف اسیر و دربندیم

کجاست مردی از این دست ، تا که دل بندیم ؟!

شب است و شب وَ یکی مرد آفتابی نیست

هزار مرد یکی چون ابوترابی نیست

همان که با همه ی رنجها تبسم داشت

نسیم بود نه توفان ، هوای مردم داشت !

چه رنجهای فراوان کشید سید علی

به صبر داد ولیکن امید ،  سید علی

نزول کرده در او مرگ مثل بارانی

شده ست لحظه به لحظه شهید ، سید علی

میان این همه سرور ، سری نشان بدهید

دوباره سید علی اکبری نشان بدهید

***

دلم برای نگاهت عجیب تنگ شده ست

کمیت قافله ی  عشق بی تو لنگ شده ست

حضور تو به خدا راز معنوی بوده ست

تمام عشق تو در مرز خسروی بوده ست

نسیم با نفحات تو انس داشته است

فرشته با صلوات تو انس داشته است

تو نور در دل این شب برای ما بودی

شبیه حضرت زینب برای ما بودی

اسیر اسیر شدیم آه ! اسیر اسیر شدیم

چنان که حتا ، از خویش نیز سیر شدیم

اسیر میز شدیم و اسیر پست شدیم

همین که گندم و شیطان رسید ، سست شدیم

همین که با دو سه شب ، پینه بست پیشانی

به ادعا همه گفتیم ما درست شدیم !!

خرداد 79

 

+ نوشته شده در  93/05/25ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

افتاده درخت و شده قائم موشك

چيزي را نگذاشته سالم موشك

در مدرسه هاي غزه، ديري ست شده

سرمشق؛ فقط خون و معلم؛ موشك

  

از غصه و غم كجا ببارد غزه؟

يا روي كجا سر بگذارد غزه؟

اين فاجعه مي برد تو را كرب و بلا

هم زينب و هم رقيه دارد غزه

 

پر كرده دهان آسمان را موشك

خالي كرده دل زمان را موشك

تا وسعت خشم را تماشا نكنند

بسته ست نگاه كودكان را موشك

+ نوشته شده در  93/04/25ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

کاروان شتر، بار دیگر

قصه ی سود خود را بیان کرد

یوسفِ از تجارت رسیده

مصر را سوی مکه روان کرد!

 

ماه با سایه ی ابر بر سر

سوی بانو شتابان می آمد

کاخِ بانو به پابوسی ماه

بی امان، دست افشان می آمد

***

می رسید از بیابان بطحا

سوی بانو عجب عطر سیبی

السلام علی خاتم النور!

السلام علیک حبیبی!

 

با وجود زر و سیم و درهم

بی وجود تو من هیچ هیچم

آمدم تا که نیلوفرانه

دور نخل نبوت بپیچم

  

 

تاجر اول مکه بودم

ناز تجریدی ات را خریدم

شاعر چشمهایت شدم چون

گوهری بهتر از این ندیدم

 

اولین فاتحم که به فتحِ

ماورای حرایت رسیدم

اَشهدُ اَنّ روحی محمد)!

کرده ای با شکوهت ، شهیدم

***

ثروتش شد نثار رسالت

نخل دین شد از او آبیاری

بود سنگِ صبورِ محمد(ص)

کرد آیینه را خوب یاری!

 

طعنه زن های پتیاره هرچند

دور کردند از خویش او را

مثل پروانه ها سر رسیدند

آسیه، ساره، مریم، صفورا

 

در شبانگاهِ روشن تر از روز

از خُم نور، جامش فرستاد

خانه اش شد سرآغازِ معراج

حضرت حق، سلامش فرستاد

 

شمسه اش مثل خاتم درخشید

بر زنان دو عالم شرف داشت

در فضیلت برایش همین بس:

گوهر فاطمه(س) در صدف داشت

+ نوشته شده در  93/04/17ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

تا مهر را نشان بدهد، مادر آفرید

در دست، آسمان بدهد، مادر آفرید

آواره بود عشق، پس از خلقت جهان

تا عشق را مکان بدهد، مادر آفرید

در هر زمان و عصر برای بشر خدا

تا معجزه نشان بدهد، مادر آفرید

حتی ز سایه ی خودش آدم هراس داشت

تا سایه ی امان بدهد، مادر آفرید

می خواست در زمین خودش یک نفر چنین

بوی فرشتگان بدهد، مادر آفرید

لذت زیاد بود ولی خواست لذتی

اندازه ی جهان بدهد، مادر آفرید

آری کسی نبود که بی هیچ چشمداشت

در پای طفل جان بدهد، مادر آفرید

 

+ نوشته شده در  93/01/31ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

عاشق كه باشي عيد لازم نيست

تقويم را تمديد لازم نيست

لبهاي قرمز مي كند بازي

ماهي براي عيد لازم نيست

سبزه براي سفره ي نوروز

از دشت دامن چيد، لازم نيست

آن گونه كه با سيب مي آيد

در هفت سين تاكيد لازم نيست

با ماه او ، هم نور و هم گرماست

ديگر مرا خورشيد لازم نيست

قطعا به من او مي دهد عيدي

با اين غزل ترديد لازم نيست


برچسب‌ها: عید, نوروز, ماهی, عاشق
+ نوشته شده در  93/01/25ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

وقتی کسی نبود- ای وای مادرم!-

در لابلای دود- ای وای مادرم!-

از در که خون چکید،فریاد شد بلند

آتش بغل گشود، ای وای مادرم!

شد خیمه چادر و شمشیر میخ در

از کربلا سرود، ای وای مادرم!

سیلی و سیل ابر، مهتاب در خسوف

شد کهکشان کبود،ای وای مادرم!

از دست خواب شهر،فریاد ما سکوت

گریه ولی چو رود، ای وای مادرم!

زینب، حسن، حسین، کلثوم بی قرار

- رفتی چقدر زود ای وای مادرم!

***

هنگام دفن شد،ییغمبر آمد و

او را بغل نمود- ای وای مادرم!

  

+ نوشته شده در  93/01/14ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

مطالب قدیمی‌تر