X
تبلیغات
کلبه ی کلمات
شعرهای سید محمد حسین ابوترابی

عاشق كه باشي عيد لازم نيست

تقويم را تمديد لازم نيست

لبهاي قرمز مي كند بازي

ماهي براي عيد لازم نيست

سبزه براي سفره ي نوروز

از دشت دامن چيد، لازم نيست

آن گونه كه با سيب مي آيد

در هفت سين تاكيد لازم نيست

با ماه او ، هم نور و هم گرماست

ديگر مرا خورشيد لازم نيست

قطعا به من او مي دهد عيدي

با اين غزل ترديد لازم نيست


برچسب‌ها: عید, نوروز, ماهی, عاشق
+ نوشته شده در  93/01/25ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

وقتی کسی نبود- ای وای مادرم!-

در لابلای دود- ای وای مادرم!-

از در که خون چکید،فریاد شد بلند

آتش بغل گشود، ای وای مادرم!

شد خیمه چادر و شمشیر میخ در

از کربلا سرود، ای وای مادرم!

سیلی و سیل ابر، مهتاب در خسوف

شد کهکشان کبود،ای وای مادرم!

از دست خواب شهر،فریاد ما سکوت

گریه ولی چو رود، ای وای مادرم!

زینب، حسن، حسین، کلثوم بی قرار

- رفتی چقدر زود ای وای مادرم!

***

هنگام دفن شد،ییغمبر آمد و

او را بغل نمود- ای وای مادرم!

  

+ نوشته شده در  93/01/14ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

بهار می رسد و داغ در جگر دارد

هوای ابری آن معنی دگر دارد

شکوفه کرده درختان ولی به رنگ کبود

بهار آمده و یاس شعله ور دارد

بهار عمر علی، برگ برگ ریخته است

بنفشه از غم او دست بر کمر دارد

به روی سفره ی نوروز، شمع مهمان است

و ماهی قرمز نیز چشم تر دارد

گرفته اند بغل زانوان غم حسنین

کسی ز خون دل غنچه ها خبر دارد؟

بیا به دیدن زهرای مهربان برویم

که او توقع از شیعه بیشتر دارد

+ نوشته شده در  93/01/01ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

به مناسبت شهادت مادرم 


آن در، دری که آسمان بسیار می زد

خورشید، هر صبح از فلق، یک بار می زند

فوج فرشته ،گرد آن را سرمه می کرد

جبریل بر آن بوسه ی بسیار می زد

بر روی آن می کرد گل ،دست پیمبر

در، با شکفتن ،شوق خود را جار می زد

آن در که با عشق علی،سلمان ،ابوذر

آن در که هم مقداد و هم عمار می زد

یا که به آن عاشق،دخیل گریه می بست

تا که حبیب اش را ببیند، زار می زد

هر کس که حاجت داشت می آمد سراغش

وقت گره افتادن در کار می زد

آن در که باب مخزن الاسرار حق بود

دستان رد بر سینه ی اغبار می زد

 

آتش بیار معرکه،دزد خلافت

آن را برای دادن اخطار می زد

در محضر شیرخدا دیدند مردم

در را چه بی شرمانه آن کفتار می زد

در پشت در سیب رسول اله، لِه شد

فریاد از این ماجرا ، مسمار می زد

مانند یک پروانه ی آتش گرفته

در نیز خود را بر در و دیوار می زد

اسفند92

 

+ نوشته شده در  92/12/24ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

تقدیم به همه پرستاران که پیرو پرستار کربلا حضرت زینب اند

ز مهر و لطف سرشاري پرستار

ستاره در شب تاري پرستار

تو مثل مادري در نيمه ي شب

كه بر هم چشم نگذاري پرستار

تو چشم زخم را مي بندي اما

خودت تا صبح بيداري پرستار

براي خلوت گلدان زخمي

تو تنها يار و غمخواري پرستار

به خود چون مار پيچد ،گر نباشي

قرار قلب بيماري پرستار

همين كه مي كند گل زخمهامان

شبيه ابر مي باري پرستاري

صبوري،استواري مثل زينب

نيفتادي،سپيداري پرستار

مرا از غم به شادي كوچ دادي

پرستوي پري واري پرستار

ندارم هديه اي در خور برايت

دعا در پشت سر داري پرستار

چه گويم من كه در شان تو باشد؟

پرستاري پرستاري پرستار

+ نوشته شده در  92/12/15ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

                                           

با حسودان چه توان کرد در این شهر غریب 

 عیبت این است به چندین هنر آراسته ای

 

نگين الموت

 به مناسبت چاپ مجموعه عکسهای اوان(نگین الموت)اثر استاد ذوفنون محمد علی حضرتی

 و تبریک به مناسبت چاپ مجموعه عکس "قزوین سرزمین روزگاران" از ایشان که منجر به یاوه گویی برخی تنگ نظران و هنرنمایان غریب پسند  شده است

شاعر درنگ کرد و اوان آفریده شد

در خواب رنگها هیجان آفریده شد

 یک سوژه با شکار تصاویر بی شمار

دریاچه ای بدون کران آفریده شد

 شاعر دقیق شد به شکوه خدای خود

در عکسها درست همان آفریده شد

 عکاس شاعر است، هنر در هنر نشست

در عکس هم، بدیع و بیان آفریده شد

 مهجور مانده بود اوان سالهای سال

در عکسها حقیقت آن آفریده شد

 در یک پدیده هست جهانی پر از رموز

در حیرتم چگونه جهان آفریده شد؟

شهریور 88

 


برچسب‌ها: محمدعلی حضرتی, دریاچه اوان
+ نوشته شده در  92/11/06ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

 

آن کس که رموز عشق را می خواند

در نقطه ی ابتدای آن می ماند

در لیله ی قدر سر زهرا مخفی ست

قدر شب قدر را علی می داند


برچسب‌ها: قدر, لیله القدر, زهرا, علی
+ نوشته شده در  92/05/06ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

 

 

 پیشکش به قاری پیشکسوت استاد حاج کاظم نداف

به باغِ آبیِ بالایِ ابرها بردی

چنان که تیر شود از کمان رها، بردی

به یُمن نغمه ی تو، بالهای من وا شد

به سوی آیات آسمان  مرا بردی

بخوان بخوان که بگویند یک به یک:" الله"

فرشتگان خدا را  تو تا کجا بردی؟

نبرده بود دلم را صدای هیچ کسی

بنازمت که دلم را ، چه بی صدا بردی!

صدا؛ نسیم صبا بود و پرده ها افتاد

مرا به گوشه ای از شور والضحی بردی

به یمن نغمه ی تو، عطر آیه ها پیچید

کنار " ان الابرار هل اتی " بردی

شبیه بوسه، ای کاش می نشست دلم

در آن زمان که مرا تا لب خدا بردی

بگو" انا الحق"، حلاج قاریان" نداف!"

فروتنی را از حد خود، فرا بردی

بلند شد "صدق اله" و بسته شد درها

بگو چرا غزلم را به انتها بردی؟

 


برچسب‌ها: کاظم نداف, قاری, قرآن
+ نوشته شده در  92/05/01ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

شمسه ی شرف

شعری در ستایش اُم المومنین حضرت خدیجه کبری (س)                                                                       

کاروان شتر، بار دیگر

قصه ی سود خود را بیان کرد

یوسفِ از تجارت رسیده

مصر را سوی مکه روان کرد!

 

ماه با سایه ی ابر بر سر

سوی بانو شتابان می آمد

کاخِ بانو به پابوسی ماه

بی امان، دست افشان می آمد

***

می رسید از بیابان بطحا

سوی بانو عجب عطر سیبی

السلام علی خاتم النور !

السلام علیک حبیبی!

 

با وجود زر و سیم و درهم

بی وجود تو من هیچ هیچم

آمدم تا که نیلوفرانه

دور نخل نبوت بپیچم

 

تاجر اول مکه بودم

ناز تجریدی ات را خریدم

شاعر چشمهایت شدم چون

گوهری بهتر از این ندیدم

 

اولین فاتحم که به فتحِ

ماورای حرایت رسیدم

اَشهدُ اَنّ روحی محمد(ص)!

کرده ای با شکوهت ، شهیدم

***

ثروتش شد نثار رسالت

نخل دین شد از او آبیاری

بود سنگِ صبورِ محمد(ص)

کرد آیینه را خوب یاری!

 

طعنه زن های پتیاره هرچند

دور کردند از خویش او را

مثل پروانه ها سر رسیدند

آسیه، ساره، مریم، صفورا

 

در شبانگاهِ روشن تر از روز

از خُم نور، جامش فرستاد

خانه اش شد سرآغازِ معراج

حضرت حق، سلامش فرستاد

 

شمسه اش مثل خاتم درخشید

بر زنان دو عالم شرف داشت

در فضیلت برایش همین بس:

گوهر فاطمه(س) در صدف داشت

 

+ نوشته شده در  92/04/28ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

 

جمع در او شده ست  زيبايی

ماه او کامل است و رويايی

از نگاهش وقار می بارد

چادرش رازدار زيبايي

چادرش سد راه او نشده

مثل رود است ، فکر پويايی

چادرش وقت خواندن قرآن

می دهد بوی ياس زهرايی

رنگ او را نديده هر چشمی

عطر او پخش نيست هر جايی

تابلو نيست تا که با هر رنگ

کند از هر کسی پذيرايی !

مثل رازی که هست پوشيده

دُر او در صدف معمايی

کوهِ اندوه هم که پيش آيد

مثل زينب کند شکيبايی

ساکنِ کوچه های فردوس است

نيست مثل فرشته دنيايی!

خوش به حالش که هست اينگونه

مادر دختران فردايی

 

+ نوشته شده در  92/04/20ساعت   توسط سید محمد حسین ابوترابی  | 

مطالب قدیمی‌تر