نقطه ی تشعشعها ! خال روی بسم الله !
از تو می شود روشن ، ذره های مهر و ماه
از تو شورشی در آب ، از تو رویشی در آب
تو چه گفته ای با نخل ؟ تو چه گفته ای با چاه ؟
در گریز آب و خاک ، لنگ مانده بود آدم
باد لطف تو پیچید ، آتش تو شد همراه !
روی صورت هستی ، رد اسم تو باقی ست
تو چه کرده ای با ما ؟ ، ما نبوده ایم آگاه !
در حقیقت خلقت ، ما فقط تو را دیدیم
چشم ما که عین توست ، می شود مگر گمراه ؟
در شب فراموشی ، خویش و خاک و خاموشی
تا که دست ما گیری ، چشم ما تو را در راه ...
عطر تولد
پیچیده در ایوان خدا عطر تولد
این کیست که بیرون زده از دایره ی خود ؟
انبوه ملایک همه حیرت زده ماندند
تا خانه ی کعبه به تماشای تو وا شد
ترسید سلیمان که چه آمد به سر قدس
پی برد به میلاد تو با هوهوی هدهد!
غیر از تو کسی لایق این خانه نبوده ست
تنها به تو داده ست خدا اذن تردد
حاجی متعجب که بهم خورد مناسک
کفری شد و برگشت که : شرک است تعبد !
از شدت یکتایی خورشید تو مانده ست
ذرات جهان یکسره در حال تشهد
آدم به تو نزدیک شد و مکر سه ابلیس
افسوس و صد افسوس که بر راه تو سد شد!
برای شورای شهر سالهای دور
عکس هایشان تازه، حرفهایشان آنتیک
ادکلن زده مردی، خانمی زده ماتیک
سبز و صورتی سمتی، زرد و قهوه ای سویی
تا کسی که می بیند، زودتر شود تحریک
انتخاب آزاد است شیر و خط می اندازی
می کشی یکی را خط، می زنی یکی را تیک
تو چه کار داری کیست؟ می شود یکی برتر
کف بزن! بگو هورا! گل ببر! بگو تبریک!
دستهایشان باز و کوچه هایشان بن بست
سفره هایشان پهن و راههایشان باریک!
حرفهایشان بر عکس، بود از همان اول
شیرها کجا رفتند؟ انتهای خط تاریک!
پروانه روی شانه ی آدم تا،
آمد ، نبود فرصت یک دم تا،
اینکه کنار رود زمان آدم
افتاد روی ساحل عالم تا،
اینکه گرفت بال ز پروانه
از تن گرفت فاصله ،کم کم تا،
چشمش به رنگ آبی روشن شد
مانند مرغ دریا بی همتا
پرواز کرد ،مانده از او بر قبر
"آ "یک نشانه، نیست ولی "دم" تا،
"آدم" شود نوشته کنار" هست"
این بوده روزگار دمادم تا…
پروانه هم سراغ تو می آید
صبحی که هست روشن و مبهم تا…
با نرگس در زیر باران گشته پرپر
شبهای بی یاس کسی را باز کن در
شبهای توفانی دریا را صدا کن
از استخوان در گلو یک بند واکن
در پرده های تار شب، نور کسی هست
در گوشه ی بیداد شب شور کسی هست
با چشمهای تشنه ی در خون نشسته
رو کن به سوی ساقی کوثر شکسته
دریا نمی بینی مگر آید کمک اشک
آتش نمی گیری مگر با یک فدک اشک
بندی بخوان از خار چشمانی پر از خون
شب را مشوش کن به بارانی پر از خون
تا بشنوی آهسته فریاد دل رود
غوغا کنی چون شعله در خاکستر و دود
اسرار غربت را چه می داند کسی آه!
بیرون می آید یک نیستان شعله از چاه
این کیست این در هاله ی ابهام آرام ؟
در کوچه های دشنه و دشنام آرام
***
مولای چاه و نخل ! دل کرده هوایت
تا مثل ابری سر گذارد روی پایت
عشق تو را با آتش و خون قاب کردند
شبهای تارت را چه بی مهتاب کردند
از چادر خاکی غم سوم می آید
ظهر دهم بر شانه ی مردم می آید
از آینه تا آینه ، فصل محرم
تا بی نهایت تا قیامت غربت و غم
از نیل چشمان علی موساست در راه
فرعونیان فتنه را موساست در راه...
خشم دو هزارساله ی توفان ریخت
برفی که نشسته بود بر قله ی صبر
بهمن شد و بر سر ستمکاران ریخت
***
هر چند که از خزان خود آگاهیم
با یاد بهار همچنان در راهیم
بهمن که فرا می رسد از عطر پریم
چون یاد گل خنده ی روح اللهیم
انواع عطرهای جهان را درست کرد
گلخانه ای نمونه و زیبا درست کرد
در آن گذاشت یک صد و چندین هزار گل
دو چشم هم برای تماشا درست کرد
تا هر گلی وجود خودش را نشان دهد
گلدان گذاشت، روی زمین جا درست کرد
داودی و محمدی و حسن یوسف و ...
گل را به شکلهای مجزا درست کرد
تو گل، گل محمدی سر سبد شدی
محض گل وجود تو ، دنیا درست کرد
تا عاشقت شوند، خدا یک اشاره کرد
دل آفرید ، آدم و حوا درست کرد
عطر محمدی تو را زد خدا به خاک
سرمست و بی قرار تو ما را درست کرد!!
1)
انوار تو برخاست به شکلی دیگر
دیدند تو را عالم و آدم بهتر
آتش زده اند تا که خاموش شوی
با شعله، چراغ می شود روشن تر!!
2)
آیات تو بر روح و روان می تابد
در هر وقت و عصر و زمان می تابد
با سایه نمی شود تو را پنهان کرد
خورشید تو بر کُل جهان می تابد
3)
در آوردي صداي دنيا را تو
بر هم نزدي شكوهِ دريا را تو
اي وحشي صهيونيست! قرآن را نه !
آتش زده اي مسيح و موسي را تو
4)
هر روزي وامروزي و ديروزي تو
در لوح خدا هميشه محفوظي تو
آتش زده اند تا كه خاموش شوي
قرآن مجيد عالم افروزي توآخر جوابِ مهر تو را داد همسرت
حالا نشسته قاتل تو در برابرت
روز نخست داد به تو دست دوستی
آخر به دست کینه ولی کرد پرپرت
اشک تو دانه دانه درون خودت چکید
تا اینکه شد انار و دهان مطهرت ،
آن را به تشت ریخت پس از سالهای سال
شد فاش غربت تو به دستان همسرت
از غربتت چگونه بگویم ، که چون حسین
کردند تیر پوش تو را پیش خواهرت
***
حالا بخند هست اناری به دستهاش
آغوش باز کرده برای تو مادرت
سیزده بهار را گذاشت پشت سر پسر
از عمو اجازه خواست تا که دلبری کند
قبل دشمنان زده ست تیر بر جگر پسر!
عشق این وسط نمی رسد به وحدت نظر
یک نظر پدر مقابل است و یک نطر پسر!
می رود فنا شود به زیر سم اسبها
پیر عشق را ولی نموده شعله ور پسر
در میان تیرها، چه می کند خم شراب؟
جام را چگونه در هوا کشیده سر پسر؟
شیشه ی عسل شکست و دشت را فرا گرفت
ریخت در مذاق تلخ تیرها ، شکر پسر
در کلاس درک او نشسته اند پیرها
مرحبا و آفرین هزار بار بر پسرعطش از شرم رویت آب ، برگرد !
شده اهل حرم بی تاب برگرد !
ندارم طاقت دوری عمو جان !
دل من سیر شد از آب برگرد !
عمو در تن ندارد تاب بی آب
علی اصغر ندارد خواب بی آب
عمود خیمه را انداخت بابا
که یعنی کودکانم : آب بی آب !